گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۴

 

شراب از دست خوبان سلسبیلستو گر خود خون میخواران سبیلست
نمی‌دانم رطب را چاشنی چیستهمی‌بینم که خرما بر نخیلست
نه وسمست آن به دلبندی خضیبستنه سرمست آن به جادویی کحیلست
سرانگشتان صاحب دل فریبشنه در حنا که در خون قتیلست
الا ای کاروان محمل برانیدکه ما را بند بر پای رحیلست
هر آن شب در فراق روی لیلیکه بر مجنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی