گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸

 

ز باغ عافیت بوئی ندارمکه دل گم گشت و دل‌جویی ندارم
بنالم کرزوبخشی ندیدمبگریم کشنارویی ندارم
برانم بازوی خون از رگ چشمکه با غم زور بازویی ندارم
فلک پل بر دلم خواهد شکستنکز آب عافیت جویی ندارم
بسازم مجلسی از سایهٔ خویشکه آنجا مجلس آشویی ندارم
چه پویم بر پی مردان عالمکز آن سر مرحباگویی ندارم
بهر مویی مرا واخواست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی