گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

خوشا دردی!که درمانش تو باشیخوشا راهی! که پایانش تو باشی
خوشا چشمی!که رخسار تو بیندخوشا ملکی! که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردیخوشا جانی! که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانیکسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواریکه امید دل و جانش تو باشی!
همه شادی و عشرت باشد، ای دوستدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

خوشا آن دل که جانانش تو باشی
خنک باغی که ریحانش تو باشی
به رشک آید قد طوبی در آن باغ
که سرو ناز پستانش تو باشی
علاج درد بی درمان نجوید
دوا جوئی که درمانش تو باشی
خبر ها می دهد هدهد دگر بار
سبا را تا سلیمانش تو باشی
در آن مجلس شکر ریزد به خروار
که طوطی سخن دانش تو باشی
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰

 

خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشادردی که درمانش تو باشی
بباید ترک جان گفت و بسر رفت
بآن راهی که پایانش تو باشی
نه با ایمان بود کارش نه با کفر
هر آنکس کفر و ایمانش تو باشی
خرد زنجیری و دیوانهٔ شد
که خود زنجیر جنبانش تو باشی
بشوئی پا و سر در عشق اسرار
که شاید گوی چوگانش تو باشی


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری