گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

الا ای طوطی گویای اسرارمبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاویدکه خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفانخدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابیکه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطربکه می‌رقصند با هم مست و هشیار
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹

 

بگرد فتنه می‌گردی دگربارلب بامست و مستی هوش می‌دار
کجا گردم دگر کو جای دیگرکه ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاشبگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیایدچو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حقگرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخز چنگالش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲

 

منم از جان خود بیزار بیزاراگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو بایدکه قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گر چه نگوییدرون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانمچو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آردکه ای مسجود جان زنهار زنهار
گنه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸

 

خداوند خداوندان اسرارزهی خورشید در خورشید انوار
ز عشق حسن تو خوبان مه روبه رقص اندر مثال چرخ دوار
چو بنمایی ز خوبی دست بردیبماند دست و پای عقل از کار
گشاده ز آتش او آب حیوانکه آبش خوشترست ای دوست یا نار
از آن آتش بروییدست گلزارو زان گلزار عالم‌های دل زار
از آن گل‌ها که هر دم تازه‌تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۴

 

مرا می‌گفت دوش آن یار عیارسگ عاشق به از شیران هشیار
جهان پر شد مگر گوشت گرفتستسگ اصحاب کهف و صاحب غار
قرین شاه باشد آن سگی کوبرای شاه جوید کبک و کفتار
خصوصا آن سگی کو را به همتنباشد صید او جز شاه مختار
ببوسد خاک پایش شیر گردونبدان لب که نیالاید به مردار
دمی می‌خور دمی می‌گو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

قدم درنه اگر مردی درین کارحجاب تو تویی از پیش بردار
اگر خواهی که مرد کار گردیمکن بی حکم مردی عزم این کار
یقین دان کز دم این شیرمردانشود چون شیر بیشه شیر دیوار
چو بازان جای خود کن ساعد شاهمشو خرسند چون کرکس به مردار
دلیری شیرمردی باید این جاکه صد دریا درآشامد به یکبار
ز رعنایان نازک‌دل چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵

 

میی درده که در ده نیست هشیارچه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
ز نام و ننگ بگریز و چو مردانز دردی کوزه‌ای بستان ز خمار
چو مست عشق گشتی کوزه در دستقلندروار بیرون شو به بازار
لباس خواجگی از بر بیفکنبه میخانه فرو انداز دستار
برآور نعره‌ای مستانه از جانتهی کن سر ز باد عجب و پندار
ز روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸

 

درآمد دوش ترکم مست و هشیارز سر تا پای او اقرار و انکار
ز هشیاری نه دیوانه نه عاقلز سرمستی نه در خواب و نه بیدار
به یک دم از هزاران سوی می‌گشتفلک از گشت او می‌گشت دوار
به هر سوئی که می‌گشت او همی ریختز هر جزویش صورت‌های بسیار
چو باران از سر هر موی زلفشز بهر عاشقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳

 

نبینی بر درخت این جهان بارمگر هشیار مرد، ای مرد هشیار
درخت این جهان را سوی داناخردمند است بار و بی‌خرد خار
نهان اندر بدان نیکان چنانندکه خرما در میان خار بسیار
مرا گوئی «اگر دانا و حریبه یمگان چون نشینی خوار و بی یار؟»
به زنهار خدایم من به یمگاننکو بنگر، گرفتارم مپندار
نگوید کس که سیم و گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح امیر ایاز اویماق منظور و محبوب سلطان محمود

 

غم نادیدن آن ماه دیدارمرا در خوابگه ریزد همی خار
شب تاری همه کس خواب یابدمن از تیمار او تا روز بیدار
گهی گویم: رخت کی بینم ای دوستگهی گویم: لبت کی بوسم ای یار!
ز گریانی که هستم، مرغ و ماهیهمی‌گریند بر من همچو من زار
مرا گویی چرا گریی ز اندوهمرا گویی چرا نالی ز تیمار
نه وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

زهی تاری ز زلفت مشگ تاتارگل روی تو برده آب گلنار
از آن پوشم رخ از زلفت که گویندنمی‌باید نمودن زر به طرار
بود بی لعل همچون ناردانتدلم پر نار و اشکم دانهٔ نار
اگر ناوک نمی‌اندازد از چیستکمان پیوسته بر بالین بیمار
چو عین فتنه شد چشم تو چونستکه دائم خفته است و فتنه بیدار
دو چشم سیل بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵۴

 

بروی ماهت ای ماه ده و چاربه سرو قدت ای زیبنده رخسار
که جز عشقت خیالی در دلم نیبدیاری ندارم مو سر و کار


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - این قصیدهٔ را به جهت محمد نامی گفته

 

به ساحل خواهد افتادن دگر باردری از جنبش دریای اسرار
بنان در کشف رازی خواهد آوردزبان کلک را دیگر به گفتار
حدیث لطف و بی‌لطفی مولیلب تقریر خواهد کرد اظهار
چه مولی آن که در بازار معنی استسخن را بهترین میزان و معیار
بلیغی کاندر اوصاف کمالشبه عجز خود بلاغت راست اقرار
مهین دستور اعظم رای اکبرکز اخلاصند شاهانش پرستار
سمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۸۵

 

صبوری با غمش می گفت در دلکه من رفتم تو جای من نگهدار
گر درد سریت هست از عشقبارد بساز و ترک سر گیر


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۰

 

اگر دورم من از تو ای پریزاد
فراموشم نکن زنهار زنهار
همان عهدی که با تو بست فایز
وفادارم اگر هستی وفادار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶۷

 

بتا بیژن‌صفت در چه گرفتار
منیژه‌وار اگر هستی وفادار
کمند زلف بگشا چون تهمتن
تو فایز را ز چاه غم برون آر


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶۸

 

دل و شوق و خیال و مهر هر چار
کشانندم همی تا منزل یار
تو را این چار فایز دشمنانند
از این خصمان به مردی خود نگه دار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶۹

 

دلا از بی‌وفایان دست بردار
برو با نیک‌خویان کن سر و کار
که فایز، از جفاهای زمانه
شده در دست مهرویان گرفتار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۰

 

گذشت ایام گل ای بلبل زار
بکن چون من ز هجران ناله بسیار
گل تو سر زند هر ساله از نو
گل فایز نمی‌روید دگر بار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۱

 

سحر در خواب دیدم با دل زار
که سر بنهاده‌ام در دامن یار
نبودم راضی از این خواب فایز
که تا محشر شوم ولله بیدار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۲

 

سحرگه ز نوای مرغ گلزار
سرم پرشور گشت و دیده بیدار
به هر گل بلبلی فایز نواخوان
چه خوش باشد نشستن یار با یار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۳

 

لب و دندان و چشم و زلف و رخسار
بر و دوش و قد و بالا و رفتار
به جنت حور اگر فایز چنین است
بر احوالت به محشر گریه کن زار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴

 

به هرجا بگذرد آن ماه رخسار
گریزد دین ز در، ایمان ز دیوار
دخیل ای یار فایز، رخ بپوشان
ز مردم روی خود پوشیده می‌دار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۵

 

گهی که یادم آمد صحبت یار
لب و دندان و زلف و چشم و رخسار
دل و دین و قرار و صبر فایز
فکندند در طلسم چار در چار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۶

 

عجب دارم ز سرو قامت یار
که مشک و لعل و گوهر آورد بار
دو گیسوهاش فایز مشک ناب است
لبانش لعل و دندان دُر شه‌وار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۷

 

به زیر زلف مشکین عارض یار
نمایان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه کند بر چشم، فایز
که زاغی برگ گل دارد به منقار


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

منقش عالمی فردوس کردار
نه فرخار و همه پر نقش فرخار
هواش از طلعت ماهان پر از نور
زمینش از بوسۀ شاهان پر آثار
بتانی اندر و کز خط خوبان
بگرد عارض و خورشید رخسار ،
بدان ماند که زاغانند و دارند
گل اندر چنگل و لاله بمنقار
بچهر و غمزه نقاشند و جادو
ز رنگ و بوی بزازند و عطار
شب بر گشته شان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۹ - در مدح محمد بن ابراهیم طائی

 

نه خفته ست آن سیه چشم و نه بیدار
نه مستست آن سیه زلف و نه هشیار
یکی بیدار طبع و خفته صورت
یکی هشیار طبع و مست کردار
سر جعد و سر زلفش نگه کن
چو خطّ دایره برسیم گلنار
یکی شد مستوی بی رنج مسطر
یکی شد منحنی بی رنج پرگار
بروی و موی او مر مانوی را
ز مذهب آشکارا کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۴۲

 

الا ای گردش گردون دوّار
ندانی جز بدی کردن دگر کار
نگردی رام با کس در زمانه
نبندی دل به مهر هیچ دیّار
گروهی را نمایی شادمانی
وز ایشان دور داری رنج و آزار
پس آنگه ناگهان دودی بر آری
از آن دوده به‌ درد و داغ و تیمار
به چشم تو چه دانا و چه نادان
به پیش تو چه بر تخت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۷

 

ساقیا تا خاطرم گیرد قرار
بیش تر هین هان بده کاسی سه چار
اضطرابِ خاطرِ مجروح را
جز به می تسکین نیاید می بیار
تا شود ساکن زمانی دردِ سر
دست گیرم باش یک دم پای دار
تو مرا معذور دار ار من تو را
رنجه می دارم به حکمِ اضطرار
بی قرارم از چه از بس دردِ دل
تو درین آتش ممانم بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۲

 

عمادالدین تو آن تقدیر حکمی
که با قدرت فلک را نیست مقدار
کشیده خط تو در دفع فتنه
به گرد خطه اسلام دیوار
فکنده هیبتت چون دور دایم
دوار اندر سر گردون دوار
عروس ملک را بربسته زیور
به دست درفشان و لفظ دُربار
تویی آن گوهر عالی که پیشت
فلک مانند خاکستر بود خوار
گر از خاک است گوهر پس چرا شد
ز نسلت گوهری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی