گنجور

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۷ - جمال یار

 

ندارم گرچه آن دیده که بینم درجمال تو

نیم نومید چون عمرم گذشت اندرخیال تو

تو جنّت را به نیکان ده ،منِ بد را به دوزخ بَر

که بس باشد مرا آنجا ،تمنّای وصال تو

من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم

[...]

عبدالقادر گیلانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۳

 

زهی بالا بلندان سر به پیش از اعتدال تو

مقوس ابروان در سجدهٔ مشگین هلال تو

همایون طایران باغ حسن از شعلهٔ حسنت

بر آتش پر زنان پروانهٔ شمع جمال تو

زلیخا بر تلف گردیدن اوقات خود گرید

[...]

محتشم کاشانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۱

 

زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تو

نباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو

قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارم

می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو

چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شد

[...]

حزین لاهیجی