گنجور

میرداماد » دیوان اشراق » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید

چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید

بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن

که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید

عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند

[...]

میرداماد
 

میرداماد » دیوان اشراق » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

مگر با هر گیاهی یا گلی کز خاک می‌روید

بلایی یا غمی بهر من غمناک می‌روید

نمی‌دانم چه طالع دارم این کز گلستان عشق

همه خلق جهان را گل مرا خاشاک می‌روید

بیا ای آنکه حسرت می‌بری بر کشت امیدم

[...]

میرداماد
 

میرداماد » دیوان اشراق » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

 

هنوز از ناله‌ام بنیادِ جان نابود می‌گردد

هنوز از آه من شب‌ها جهان پُر دود می‌گردد

هنوز از بس هجوم درد و غم در سینه تنگم

همه شب تا سحر راه نفس مسدود می‌گردد

بلای عشق طرح دوستی افکند و می‌دانم

[...]

میرداماد
 

میرداماد » دیوان اشراق » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

نمیدانم چه سازم باز در بازیست چوگانش

سری هر روز می بایست سازم گوی میدانش

بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم را

زیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش

به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یارب

[...]

میرداماد