گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

از آن میان نزنم دم که مو نمی‌گنجد

و زان دهان که در و گفتگو نمی‌گنجد

چه گویم از غم دل در شکنج گیسویش

که در زبان سخن تو بتو نمی‌گنجد

حدیث آن لب شیرین نیایدم بزبان

حلاوت اینهمه در گفتگو نمی‌گنجد

وصال دوست نه بتوانم آرزو کردن

به تنگنای دلم آرزو نمی‌گنجد

بفرض اگر همه روی زمین شود دفتر

حکایت شب هحران درو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

ز قرب دوست چگویم که مو نمی‌گنجد

ز بعد خود که درو گفت‌وگو نمی‌گنجد

چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانست

میان عاشق و معشوق مو نمی‌گنجد

بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی

چه در بیان و زبان وصف او نمی‌گنجد

زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیم

چه جای نطق تصور درو نمی‌گنجد

ز بس نشست ببالای یکدگر سودا

بیقعهٔ سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی