گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۹

 

زهی حلاوت پنهان در این خلای شکممثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم
چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلانه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم
اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم توز سوز ناله برآید ز سینه‌ات هر دم
هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوزهزار پایه برآری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر

 

خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرمبدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاهخدایگان معظم اتابک اعظم
سر ملوک زمان پادشاه روی زمینخلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم
زمین پارس دگر فر آسمان داردبه ماه طلعت شاه و ستارگان حشم
یکی به حضرت او داغ خادمی بر روییکی به خدمت او دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در موعظه و نصیحت ابنای زمان

 

کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علمچرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملکچرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم
تمام شد که ترا خواجگی لقب دادندکمال یافت همه کار تو به باد و بدم
به ذات ایزد اگر دست گیردت فرداغلام و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹

 

نماز شام من و دوست خوش نشسته بهمگرفته دامن شادی شکسته گردن غم
سپرده لاله به پای و بسوده زلف به دستگرفته دوست به دام و کشیده رطل به دم
ز چرخ زهره به زیر آمده به زاری زیرز کوه کبک به بانگ آمده به نالهٔ بم
نشانده شعله ز انگشتها به بادهٔ خامفشانده حلقه ز انگشتها ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۳۲ - این قطعه را در جواب قصیدهٔ رشید وطواط گفته است

 

ز گفتهٔ تو بجوشید طبع خاقانیجواب داد به انصاف اگرچه دید ستم
که گر به ذکر تو دیگر قلم بگردانمپس این زبان چو تیغم به تیغ باد قلم


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۶

 

مکوش تا بتوانی به جنگ و صلح گزینکه جنگ و صلح برد ره به سوی شادی و غم
پس ار عدو نکند صلح و جنگجوی بودتو جنگ جوی و منه بر طریق صلح قدم
بکوش نیک که تا از عدو نمانی پسبجوش سخت که تا در جدل نیابی کم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۷

 

شود زیادت شادی و غم شود نقصانچو شکر و صبر کنی در میان شادی و غم
ز شکر گردد نعمت بر اهل نعمت بیشبه صبر گردد محنت بر اهل محنت کم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹

 

بلبلان که رساند نسیم باغ ارمبتشنگان که دهد آب چشمهٔ زمزم
مقیم در طیرانست مرغ خاطر مابگرد کوی تو همچون کبوتران حرم
مرا بناوک مژگان اگر کشی غم نیستشهید تیغ غمت را ز نوک تیر چه غم
به نامه بهر جگر خستگان دود فراقبساز شربتی آخر ز آب چشم قلم
کجا بطعنهٔ دشمن ز دوست برگردمکه غرق بحر مودت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲

 

چو برکشی علم قربت از حریم حرمز ما ببادیه یاد آر از طریق کرم
ندانم این نفس روح بخش روحانیشمیم باغ بهشتست یا نسیم ارم
رقوم دفتر دیوانگی نکو خواندکسی که بر دلش از بیخودی زدند رقم
مسخرت نشود تختگاه ملک وجودمگر گهی که زنی خیمه بر جهان عدم
مرا که گنج غمت هست در خرابهٔ دلچرا به آبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن ابی‌طالب

 

خوش آن زبان که شود چون زبان لوح و قلمبه مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم
خون آن بنان که چو در خامه آورد جنبشنخست ثبت کند مدحت امام امم
خوش آن بیان که بود همچو لعل در دل سنگدر مناقب شاه نجف در آن مدغم
دمی ز نخل خیالت ثمر دهد شیرینکه جز به مدح شه نخل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - تجدید مطلع

 

من و دو اسبه دوانیدن کمیت قلمبه مدح یکه سوار قلم رو آدم
من و مجاهده در راه دین به کلک و زبانز وصف شاه مجاهد به ذوالفقار دو دم
من و رساندن صیت ثنا ز غرفهٔ ماهبه آفتاب فلک چاکر فرشتهٔ حشم
ولی خالق اکبر علی عالی قدرکه هست ناطقه پیش ثنای او ابکم
علیم علم لدنی کزو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۴۹

 

پگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیستکه ناله‌های تو در سینه کار می‌کندم
دوش گفتی که وفای بکنم ترسم از آنکناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۵۱

 

بگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیستکه ناله‌های تو در سینه کار می کندم
براه بی سرو و پا می‌روم که آب دو چشمرها نمی‌کندم تا به پای خود بروم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۵۲

 

مرا اگر چه که بردست غم فروخته‌ایهنوز داغ غلامیت بر جبین دارم
چنان اسیر بتم که زقبله نیست خبرزمن حکایت بطحی مپرس کز چینم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸

 

بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهم

جمال خود بنما تا ز خویشتن بروم

بخار زار فراق تو راه گم کردم

بیا بگلشن وصل ابد نمای رهم

بیا بیا که ز عمرم نماند جز نفسی

بود بشادی وصل تو آن نفس بدهم

بیا بیا که نیم بیتو جز تنی بیجان

بطلعت تو درین تن هزار جان بنهم

بیا بیا که فراق تو رنجه‌ام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۱

 

به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم

فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم

ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه

رمیده‌گیر رمیدن ز آهوان حرم

به خوان عهد و وفا خلق خاک می‌لیسند

نماند نام نمک بسکه شد غذای قسم

علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاه

دمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم

سخن اگر گهر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۴۲ - قصیدۀ محذوف النقط در مدح محمد نام

 

که کرد کار کرم مرد وار در عالم ؟
که کرد اساس ممالک ممهد و محکم ؟
عماد عالم عدل و سوار ساعد ملک
اساس طارم اسلام ، سرور عالم
ملک علو و عطارد علوم و مهر عطا
سماک رمح واسد حمله و هلال علم
سرور اهل محامد ، هلاک عمر عدو
سر ملوک و دلارام ملک واصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۹

 

دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم
بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم
لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد
دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم
مشعبد است غم عشق هر کجا باشد
ز خاک آب پدید آورد ز آتش نم
فریش سیم و مر آن سیم را ز مشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۲

 

گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم
گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم
گهی زندگره زلف او سر اندر سر
گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم‌ اندر خَم
رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان
لبش جو بُسّد و بر بُسّد از بنفشه رقم
به روی و موی نگارم نگاه باید کرد
اگر ضیا و ظلم راکسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۳

 

شهی‌ که هست همه عالمش به زیر علم
عزیزگشت به او تاج و تخت و تیغ و قلم
عرب زخدمت او چون عجم همی نازد
که خسرو عرب است و خدایگان عجم
خدای عرش چنان آفرید اختر او
که اختران همه در پیش او شدند خَدَم
زمانه قسمت او روز و شب ز نصرت کرد
چنانکه قسمت روز و شب از ضیاء […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۴

 

ز عقدهٔ ذَنب آخر برست شمس عجم
ز دهشت خطر غم بجست شیر اجم
فلک زپای سعادت گشاد بند بلا
قضا ز دامن دولت گسست دست ستم
دو چشم امت سرگشته روشنایی یافت
به روی یوسف‌ گم‌گشته در میان ظلم
خدای کرد به خاتم دل سلیمان شاد
جهان نمود به دیوان چو حلقهٔ خاتم
نجات یافت محمد ز امتحان قضا
که مُمْتَحَنْ نسزد سید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۰۰

 

ایا گرفته عراقین را به نوک قلم
و یا سپرده سماکین را به زیر قدم
قلم به دست تو و بر فلک فریشتگان
زبان‌ گشاده به شکر تو پیش لوح و قلم
دو پادشاه به جهد تو داده دست به عهد
دو شهریار به سعی تو صلح ‌کرده به هم
به حسن همت و تدبیر تو شده حاصل
هزار مصلحت از صلح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۸

 

مرا که از تو میسّر نمی شود یک دم
دمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم
خلاصه هر دم وقت است از حیات بلی
دمی که بی تو رود آن نه دم بود که عدم
من آن نی ام که خلافِ محبّتِ تو کنم
اگر سرم برود در سرِ ثباتِ قدم
من از تو راحت و شادی طمع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۲

 

به دیده ی دل ناظر به هر چه در نگرم
خیال دوست بود در برابر نظرم
حریف ناز نداند که همنشین نیاز
چه گونه می گذراند شبان تا سحرم
سر از طریق وفا بر نمی توان پیچید
که بر خلاف محبت قدم نمی سپرم
به بال شوق چنان می پراندم خاطر
که در هوای ارادت چو مرغ تیز پرم
به خاک بوس سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۰

 

خراب کرده ی چشمان پر خمار توام
به هم برآمده از زلف تاب دار توام
به چشم مرحمت ای دوست یک کرشمه که دل
ز دست شد ز سر دست پر نگار توم
شبان تا به سحر در میان خون گردم
مگر شبی که میسر شود کنار توم
همین بسم که به فتراک خویش بربندی
اگر سمینم اگر لاغرم شکار توم
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری