گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۶

 

چو آتشست به گرمی هوای تابستانبده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان
هوای عشق و هوای می و هوای تموزسه آتشند، که خواری کنند با مستان
بیار شیره و پرکن شراب و نقل بنهبریز سوسن و گل بر در سرا بستان
ز هر حدیث به آواز مطربی کن گوشکه عندلیب ز مرغول او برد دستان
ز دست لاله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹

 

ببوستان می گل بوی لاله گون مستانمگر ز دست سمن عارضان پردستان
جهان ز عمر تو چون داد خویش می گیردتو نیز کام دل از لذت جهان بستان
کنونکه فصل بهاران رسید و موسم گلخوشا نواحی یزد و نسیم اهرستان
چه نکهتست مگر بوی دوستانست اینچه منزلست مگر طرف بوستانست آن
منم جدا شده از یار و منقطع ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳۶

 

از آن خویش کنم من که جان دهم بستان
که ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان
بدین صفت که ز سر تا قدم همه شکری
حلال بادت شیری که خوردی از پستان
چه باشد ار به سر وقت من رسی وقتی
چو مکرمان به سوی کلبه تهی دستان
برون خرام که تا پارسای ثابت حال
فدم درست نیارد نهاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی