گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۷

 

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهیدلم به غمزه ربودی دگر چه می‌خواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشاییز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شدجفا ز حد بگذشت ای پسر چه می‌خواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار تو استبه دیده هر چه تو گویی به سر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » خشکسال ادب

 

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری