گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

 

نشست اشک روان زنگ محنت از شب ما
نداد پرتو راحت طلوع کوکب ما
به نبض جستن ما ای طبیب دست میار
که سوخت رشته نبض از حرارت تب ما
سفید گشت چو پنبه ز گریه چشم و ز ضعف
به پنبه آب چکاند زمانه بر لب ما
نکرد در دلت ای ماه اثر اگر چه گذشت
ز نیلگون سپر چرخ تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی