گنجور

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷

 

فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت
به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد
کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست
که در دلت اثر از مایه وفا نگذاشت
کسی به مملکت عشق گشت خانه به دوش
که قیمت کفنی بعد خود به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱

 

غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
نثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت
هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی تو
به شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت
کرشمه نیم نگه کرده بود با مردم
مروّت دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی