گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۵

 

زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق
به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق
تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ
ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق
بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم
چو میزبان توانگر به میهمان مشتاق
به نام دلکش تو کارزوی جان من است
دلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاقمن از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این استکه دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توامچو مرغ بی‌پر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توامچو آن غریب که باشد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی