گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸

 

بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

حق نیاز به این سجده‌ها ادا نشود

ز تیر‌ه بختی خود میل در نظر دارد

به خاک پای تو هر دیده‌ای که وانشود

چه ممکن است که در بوتهٔ گداز وفا

د‌ل آب گردد و جام جهان‌نما نشود

برون سایهٔ‌گل خوابگاه شبنم نیست

سرم به پای بتان خاک شد چرا نشود

توان شد آینهٔ بحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۹

 

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

ز پافتادگی‌ام ‌ناله را عصا نشود

ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد

دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود

علا‌ج خسته‌ دلیها مجوز ز طبع درشت

که ‌نرم‌ تا نشود سنگ ‌مومیا نشود

بیان اگر همه مضروف خامشی باشد

چه ممکن است ‌که پامال مدعا نشود

ز چرب‌ و خشک به هر استخوان سر‌اغی هست

هما وگر نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

 

غرور ناز تو تهمت‌کش ادا نشود

به هیچ رنگ‌، می جامت آشنا نشود

طرف اگر همه شوق است ننگ یکتایی‌ست

شکستم آینه تا جلوه بی‌صفا نشود

به گلشنی ‌که شهیدان شوق بیدادند

جفاست بر گل زخمی که خون‌بها نشود

به راستی قدمی‌ گر زنی چو تیر نگاه

به هر نشان‌که توجه‌کنی خطا نشود

ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است

که نقش پا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱

 

فسون عیش‌، کدورت‌زدای ما نشود

نفس به خانهٔ آیینه‌ها، هوا نشود

قسم به دام محبت ‌که از خم زلفت

دل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود

خروش هر دو جهان گرد سرمه بیخته‌ای‌ست

تغافل تو مگر همّت‌آزما نشود

گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید

به ناخنی که بریدند عقده وا نشود

چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم

که عرض جوهر ما نقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی