گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۵

 

کسی به عیب من از خویشتن نپردازدکه هر که می‌نگرم با تو عشق می‌بازد
فرشته‌ای تو بدین روشنی نه آدمیینه آدمیست که بر تو نظر نیندازد
نه آدمی که اگر آهنین بود شخصیدر آفتاب جمالت چو موم بگدازد
چنین پسر که تویی راحت روان پدرسزد که مادر گیتی به روی او نازد
کمان چفته ابرو کشیده تا بن گوشچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

رخش، روابود، ار اسب دلبری تازدکه گوی سیم به چوگان مشک می‌بازد
ز ذره بیشترندش کنون هوادارانسزا بود که دل از مهر ما بپردازد
چه پردها بدرانید عشق او برما!نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟
به دست کوته ما این گرو نشاید بردز زلف او که درازست وتیر دریازد
میان ما سخنی چند اندرونی رفتزبان چو شمع ببر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۱۵ - وله ایضا

 

همیشه نعمت دنیا بسوی آن یا زد
که او جزای بدیها به نیکوی سازد
در آن مقام که اسیبی از کسی رسدش
در آن بکوشد کورا بنا بنوا زد
از آن ، درخت چنین سایه دار و بارورست
که میوه بخشد آن را که سنگ اندازد


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۱۶ - وله ایضا فی الشّکایة

 

دل مرا چو سپهر از غمی بپردازد
هم از نخست بسیج دگر غم آغازد
مگر سپهر بدانسته است این معنی
که هیچ گونه مرا عافیت نمی سازد
ز چرخ چون بگریزم؟ که هر دم در حلق
ز خیط ابیض و اسود کمندی اندازد
ز سوز سینه اگر شرح بر زبان رانم
تنم ز تاب زبان همچو شمع بگدازد
دراز دامنی من عیان شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل