گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۷

 

گر از جفای تو روزی دلم بیازاردکمند شوق کشانم به صلح بازآرد
ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبوداسیر عشق چه تاب شب دراز آرد
دلی عجب نبود گر بسوخت کآتش تیزچه جای موم که پولاد در گداز آرد
تویی که گر بخرامد درخت قامت توز رشک سرو روان را به اهتزاز آرد
دگر به روی خود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی