گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمدز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد
شب فراق من سخت جان سوخته دل راسهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد
فدای سنگ سبک خیز یار باد سر منکه بر سر من خاکی ز باد تیزتر آمد
تو ای بشیر بشارت ببر به قافلهٔ جانکه یوسف امل از چاه آرزو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲

 

از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد
بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد
سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمت
نیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد
نیازمندی جانم به التقای جمالت
ز هرچه شرح توان کرد و وصف بیشتر آمد
چه ابتهال و تضرع به حق نمودم و کردم
هر اجتهاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری