گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵

 

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداندرسید کار به جایی که عقل خیره بماند
هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیدهچو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستیکه او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
متاع عقل نشانست و عشق روح فشانستکه عشق وقت نظاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

نه در وصال تو بختم به کام دل برساندنه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند
چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشینداگر زمانه بخواهد که با توام بنشاند
زمن مپرس که بی‌من زمانه چون گذرانیاز آن بپرس که بر من زمانه می‌گذراند
مرا مگوی ز رویم چه غم رسیده به رویترسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند
دلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹

 

ز سدره طوبی اگر آمدن سوی تو تواند
به پایبوسی سرو تو خویش را برساند
چنان ز چشم تو بیمار شد که از نم شبنم
شکوفه بر لب نرگس به پنبه آب چکاند
نهال سرو روان گر رسد به چشمه چشمم
به یاد قد تواش برکنار خویش نشاند
ز مهر و مه سپر تو به تو چه سود فلک را
چو تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان

 

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمل بار فراق او نتواند
در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیندکنار من ننشیند که آتشم بنشاند
چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان راچو ماه نوسفر من سمند ناز براند
به ماه من که رساند پیام من که ز هجرانبه لب رسیده مرا جان خودی به من برساند
بسوز سینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۹

 

مگر صبا به فلانی سلام ما برساند
که راز ما نکند فاش چونکه نامه بخواند
به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دری
که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند
کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست
هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند
اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون
مرا ز خویشتن و خلق را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری