گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۱

 

سَلِ المَصانعَ رَکباً تَهیمُ فی الفَلَواتِتو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
شبم به روی تو روز است و دیده‌ها به تو روشنو اِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشیَّتی و غَداتی
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتممضی الزَمانُ و قلبی یقولُ اَنَّکَ آتی
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدماگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی
شبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

شهدت فیک جمالا فینت فیبذاتی
قتلتنی بلحاظ و ذات عین حیاتی
ز چشم مست و خرابت مدام مست و خرابم
ولیس نشوءت فی الحب من کوس شقاتی
چو از جمیع جهاتست جلوه گاه تو چشمم
لقد جلوت علی عین من جمیع جهاتی
و کیف تشنه حسنا بک الملاح جمیعا
ملاح ملح اجاجی توئی که عین فراتی
بحسن و خلق و شمایل بهیچ خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی