گنجور

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۶

 

دلم ز غصّه هجران همیشه خون باشد

ندانم عاقبت او ز عشق چون باشد

هوای زلف تو چندان دلم به سر دارد

که دایم از غم عشق تو سرنگون باشد

کسی که روی تو را دید و عشق با تو نباخت

[...]

جهان ملک خاتون
 

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۸

 

لئیم اگر به شتر بخشدت عطا مستان

که این ز عادت اهل کرم برون باشد

قلاده ای که ز منت به گردنش بندد

هزار بار ز بار شتر فزون باشد

جامی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۳

 

نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشد

که سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد

ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنی

که بر من این ستم از بخت واژگون باشد

کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کس

[...]

اهلی شیرازی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶۳

 

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

[...]

صائب تبریزی