گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳

 

برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز توبس خون که از دلها بریخت آن غمزهٔ خون‌ریز تو
ای زلفت از نیرنگ و فن کرده مرا بی خویشتنشد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آمیز تو
در راه تو از سرکشان نی یاد مانده نی نشانچون کس نماند اندر جهان تا کی بود خون‌ریز تو
شد بی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار