گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳

 

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنمهر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بوددر هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دریآن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید سلام علیک هی آوردمت صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۱

 

من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم
دنیی و عقبی عاقبت بر هم زنم گر من منم
چون زابتدا آورده ام ایمان به کفر زلف تو
از من عجب نبود اگر دنیا و دین بر هم زنم
دشمن چه می خواهد زمن آن از محبت بی خبر
من در محبت محکمم از طعن دشمن نشکنم
این دوستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری