گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴

 

عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذرینیکو نگر که منم آن را که می‌نگری
من نزل و منزل تو من برده‌ام دل توکه جان ز من ببری والله که جان نبری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منمزین دام بی‌خبری چون دانه می‌شمری
دوری ز میوه ما چون برگ می‌طلبیدوری ز شیوه ما زیرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۸

 

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحریتو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طربگر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنمبیننده تن ندهد هرگز به بی بصری
از بس که در نظرم خوب آمدی صنماهر جا که می‌نگرم گویی که در نظری
دیگر نگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱

 

گفتی که وقت سحر سویت کنم گذریترسم ز پی نرسد این شام را سحری
خواهم که با تو شبی در پرده باده خورمگر خون من بخوری ور پرده‌ام بدری
آغاز هر طربی انجام هر طلبیهم ماه نوش لبی و هم سر و سیمبری
سرچشمهٔ نمکی خورشید نه فلکیهم فتنهٔ ملکی هم آفت بشری
دل بند و دل گسلی، در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی