گنجور

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۵

 

از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنم

یک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم

در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشد

افروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم

سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر است

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۲

 

زاهد به جز آزار ما کاری مکن کاری مکن

تا سبحه‌ای داری به کف تسخیر زناری مکن

تسبیح کار مذهبم زنار تار مشربم

باطن پرست گلشنی در پرده اظهاری مکن

آه از تغافل دوستی داد از مروت دشمنی

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۷۱

 

خاکسترم را دود دل ابر بهاری می کند

در عالم یاد رخی آیینه تاری می کند

چشمی که طعن مستیم بر هوشیاری می زند

پنهان چرا در خاطرم پیمانه کاری می کند

یاد فراغت می دهد خاکم به تاراج غبار

[...]

اسیر شهرستانی