گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۹

 

تنت زین جهان است و دل زان جهانهوا یار این و خدا یار آن
دل تو غریب و غم او غریبنیند از زمین و نه از آسمان
اگر یار جانی و یار خردرسیدی بیار و ببردی تو جان
وگر یار جسمی و یار هواتو با این دو ماندی در این خاکدان
مگر ناگهان آن عنایت رسدکه ای من غلام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصرالدین

 

خداوند ما شاه کشورستانکه نامی بدو گشت زاولستان
سر شهریاران ایران زمینکه ایران بدو گشت تازه جوان
یکی خانه کرده‌ست فر خاردیسکه بفروزد از دیدن او روان
جهانی و چون خانه‌های بهشتزمینی و همسایهٔ آسمان
ز خوبی چو کردار دانشپژوهز خوشی چو گفتار شیرین زبان
همه زر کانی و سیم سپیدز سر تا به بن، وز میان تا کران
نه صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۴ - هم در مدح اتسز گوید

 

ایا چرخ از حملهٔ تو جهان
غلام جناب رفیعت جهان
شده فتح را تیغ تو سازگار
شده عدل را ملک تو قهرمان
سپاه ترا گشته عصمت پناه
حسام ترا گشته نصرة فسان
کمین پایهٔ قدر تو مهر و ماه
کهین پایهٔ جود تو بحر و کان
ترا عالم محمدت زیر دست
ترا بارهٔ مفخرت زیر ران
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح اتسز

 

فغان من از نعرهٔ پاسبان
که افگند تعجیل در کاروان
سبک برگرفتند بار مرا
نهدند بر سینه بار گران
برفت آن مه آسمان و ز رنج
ندانم زمین را همی ز آسمان
برفت او و جان شد ز شخصم برون
روان گشت و خون شد ز چشم روان
مرا بود زین پیش از دل اثر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۹

 

یک امشب زبهر من ای ساربان
زدروازه بیرون مَبَر کاروان
درنگی بکن تا من از جان و دل
ز جانان و دلبر بپرسم نشان
که تیمار دلبر ز من برد دل
که اندوه جانان ز من برد جان
زمن جان و دل چونکه بیرون شدست
به دروازه بیرون شدن چون توان
گر امشب درنگی نباشد تورا
زچشمم رسد همرهان را زیان
به کشتی بود کاروان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۵۱ - و قال ایضا و ارسل الیه

 

سلام علیک ای بزر گ جهان
سلامی ز خورشید و سایه نهان
سلامی نه برپشت باد هوا
سلامی نه بر دست گوش و زبان
سلامی چو دوشیزگان بهشت
کشیده تن از صحبت انس وجان
سلامی که نبود بر اطراف او
ز صوت و حروف تقطّع نشان
سلامی منزّه حواشی او
ز آلایش نقش کلک و بنان
سلامی که بر قصر ادراک او
نیفکند فکرت کمند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل