گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۹

 

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاک‌های شیراز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۸

 

نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتم
سخنی نگفتم از تو که ز دیده در نسفتم
چه کنون نهفته گریم که شدم ز عشق رسوا
که به روی آبم آمد، غم دل که می نهفتم
من از آن گهی که دیدم به دو چشم خوابناکت
به دو چشم خوابناکت که اگر شبی بخفتم!
همه خلق خواند مجنون ز پی توام که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی