گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۱

 

سهل باشد به ترک جان گفتنترک جانان نمی‌توان گفتن
هر چه زان تلخ‌تر بخواهی گفتشکرین است از آن دهان گفتن
توبه کردیم پیش بالایتسخن سرو بوستان گفتن
آن چنان وهم در تو حیران استکه نمی‌داندت نشان گفتن
به کمندی درم که ممکن نیسترستگاری به الامان گفتن
دفتری در تو وضع می‌کردممتردد شدم در آن گفتن
که تو شیرین‌تری از آن شیرینکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴

 

عاشقی چیست ترک جان گفتنسر کونین بی‌زبان گفتن
عشق پی بردن از خودی رستنعلم پی کردن از عیان گفتن
رازهایی که در دل پر خون استجمله از چشم خون فشان گفتن
به زبانی که اشک خونین راستقصهٔ خون یکان یکان گفتن
همچو پروانه پیش آتش عشقحال پیدای خود نهان گفتن
عاشق آن است کو چو پروانهمی‌تواند به ترک جان گفتن
شیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

سهل گفتی به ترک جان گفتنمن بدیدم، نمی‌توان گفتن
جان فرهاد خسته شیرین استکی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست می‌دارمت به بانگ بلندتا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود خود گویحیف باشد به هر زبان گفتن؟
تا به حدی است تنگی دهنتکه نشاید سخن در آن گفتن؟
گر نبودی کمر، میانت راکی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » عشاق‌نامه » فصل دهم » غزل

 

سهل گفتی به ترک جان گفتنمن بدیدم، نمی‌توان گفتن
جان فرهاد خسته شیرین استکی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست می‌دارمت به بانگ بلندتا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود خود گوحیف باشد به هر زبان گفتن
تا به حدی است شکر دهنتکه نشاید سخن در آن گفتن
گر نبودی کمر، میانت راکی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی