گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶

 

لب میگون تو خمار کند تقوی را
چشم بیمار تو آرد به زمین عیسی را
سرو بسیار به رعنایی خود می نازد
جلوه ای سر کن و کوتاه کن ای دعوی را
می کند حسن ز خط صورت دیگر پیدا
قلم موی نماید هنر مانی را
شعله شوق ز شمشیر نگرداند روی
لن ترانی نشود بند زبان موسی را
در شکست دل ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

گر بری چون سر زلف این دل سودانی را
با پای بوس تو کشد این دل شیدائی را
من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد
هیچ کاری به طلب عاشق هر جائی را
روی ننموده گرفتم که روی از بر ما
به کجا میبری این خوبی و زیبائی را
چه ورنها که کهن کرد به دفتر گل سرخ
تا بیاموخت ز رویت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی