گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸

 

صد خمار است و طرب در نظر آن دیدهکه در آن روی نظر کرده بود دزدیده
صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستیکه رخ خود به کف پاش بود مالیده
عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشیکه سلام از لب آن یار بود بشنیده
پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوریای تو در نیک و بد دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۷

 

یاد آن وفت که جانانة ما ترسیده
آمدی بر سر من از همه کس دزدیده
در برم بودی تا وقتِ سحر هم‌خوابه
وز رقیبان همه شب بر تنِ من لرزیده
گر بگویم که کدام است چنان دان که دگر
هم‌چو او دیده ی کس دیده نباشد دیده
مردم دیده ی من پیش ندیده‌ست چو او
باور از دیده گرت نیست بپرس از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری