گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹

 

بر در درج قفل زدم یک چندیعاقبت داد گشادش بت شکر خندی
سخت از ذوق گرفتاری من می‌کوشددست و بازوی کمندافکن وحشی بندی
لطف ممتاز کن آماده که آمد بر دربی‌نیاز از تو جهانی به تو حاجتمندی
تا به نزدیک‌ترین وعدهٔ وصلت برسماز خدا می‌طلبم عمر ابد پیوندی
اگر از مادر دوران همه یوسف زایدننشیند چو تو بر دامن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵

 

بر دل از زلف چو زنجیر تو دارم بندی
نه چنان بند که آن را بگشاید پندی
من نه آنم که ازین فید خلاصی یا بم
که فتوح است مرا بند چنین دلبندی
نه چنان جان بدسر زلف تو پیوست که باز
با بدن روز قیامت بودش پیوندی
در گذشتی ز شرف سرو سهی از طوبی
قامتت سایه اگر بر سر سرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی