گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳

 

دل نگردید شب وصل تهی از گله ها
طی شد این وادی و هموار نشد آبله ها
اثر از گرمروان نیست، همانا گردید
در دل سنگ نهان آتش این قافله ها
شور من بیش شد از چوب گل و سایه بید
گشت شیرازه دیوانگی این سلسله ها
گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایم
پرده خواب شد از غفلت من آبله ها
ندهد سود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

هر شب افروخته از آتش دل مشعله ها
رود از کوی غمت سوی عدم قافله ها
دلم از پرتو خورشید رخت قندیلی ست
کز سر زلف تو آویخته با سلسله ها
شرح اسرار خرابات نداند همه کس
هم مگر پیر مغان حل کند این مسئله ها
در ره فقر و فنا بی مدد عشق مرو
که کمینگاه حوادث بود این مرحله ها
گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی