گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱۳

 

صبر هر چند به دل رنگ حضر می ریزد
شوق از خانه برون رخت سفر می ریزد
صدف از تشنه لبی مشرق تبخال شده است
ابر در کام نهنگ آب گهر می ریزد
عارفان جان خود از خصم ندارند دریغ
گل به دامان صبا زر به سپر می ریزد
با سبکدستی ما برق حوادث چه کند؟
جرأت کشتی ما رنگ خطر می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵

 

ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد
لاله سوخته دل خون جگر میریزد
هر شب از شرم گلستان جمالت صنما
آب از چهره خورشید و نمر میریزد
زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا
یا مگر گرد شب از روی سحر میریزد
روشن است این جهان کابنة بدر منیر
هر شب از حسرت روی تو بسر میریزد
مردم چشم کمال ارچه ندارد زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی