گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵

 

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملالمتنفر شده از بنده گریزان میرفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بستبا هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت
می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناختمن همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت
چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ منسخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ