گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۹

 

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودمتا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاندکه در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شبکه نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصالور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۰

 

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودمشاکر نعمت و پرورده احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکندبار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کردکه سر سبزه و پروای گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصلعجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی