گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

خرم آن روز کز این منزل ویران برومراحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبمن به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقتبه هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۱

 

خرم آنروز که از خطهٔ کرمان برومدل و جان داده ز دست از پی جانان بروم
با چنین درد ندانم که چه درمان سازممگر این کز پی آن مایهٔ درمان بروم
منکه در مصر چو یعقوب عزیزم دارندچه نشینم ز پی یوسف کنعان بروم
بعد از این قافله در راه بکشتی گذردچو من دلشده با دیدهٔ گریان بروم
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی