گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

گوهر مخزن اسرار همان است که بودحقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشندلاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبحبوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشیدهمچنان در عمل معدن و کان است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶۵

 

لب لعل تو همان تلخ زبان است که بود
در نگین تو همان زهر نهان است که بود
حسن اهلیت خط هیچ اثر در تو نکرد
آتش خوی تو جانسوز چنان است که بود
دل سنگین ترا ناله ما نرم نکرد
حلقه زلف همان سخت کمان است که بود
شب زلفت ز خط سبز، سیه دل تر شد
این سیه کار همان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

همچنان مهر توام مونس جان است که بود
همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود
شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
در فراق تو، ولی عهد همان است که بود
کی بود کی که دگر بار بگویند اغیار
که فلان باز همان یار فلان است که بود؟
ما همانیم و همان مهر و محبت لیکن
یار با ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸

 

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟
بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود
چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟
چشم مخمور همان دشمن جان است که بود
سبحه در گردن من مصلحت وقت فکند
ور نه زنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی