گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۶

 

اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفته‌ست که با قالب مشتاق آید
همه شب‌های جهان روز کند طلعت اوگر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید
هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسمپیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
بندگی هیچ نکردیم و طمع می‌داریمکه خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید
گر همه صورت خوبان جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی