گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنمو اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهیکآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاستمی‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاهتا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم
و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم
دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش
راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏
مایه خوش‏دلی آنجاست که دلداری هست
می‏کنم سعی که خود را مگر آنجا فکنم
فلک از تیر غمت بر جگرم زد من هم
عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم‏
شور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی