گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنمو اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهیکآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاستمی‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاهتا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ