گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۹

 

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده ام
روی بنمای که پیشت به نیاز آمده ام
به سر زلف درازت کششی داشتمی
زان کشش به شبهای دراز آمده ام
از تو رفتم، چه کنم صبر چو نتوانستم
اینک آشفته و عاجز شده باز آمده ام
گر در ابروی تو بینم من مدهوش، مرنج
چه کنم، مست به محراب نماز آمده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

من به اومید تو از راه دراز آمده ام
ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده ام
رهروان را به شب تار دلیلی باید
من به بوی خوش آن زلف دراز آمده ام
شمع بی زحمت پروانه نباشد بنشان
کامشبی در هوس گفتن راز آمده ام
پیش ازین هر نفسم بود خیالی و اکنون
با تو یک رنگ شدم وز همه باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی