گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

مردم و بر دل من باز غم یار هنوزجان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز
حال من زار و به بالین رقیب آمد یارمن به این زاری و او بر سر آزار هنوز
عشوه‌ات سوخته جان من و جانسوز همانغمزه‌ات ساخته کار من و در کار هنوز
دل که دارد سر ز لف تو چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۱

 

رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز
می کند جور به باران وفادار هنوز
طرفه کاری که رسید از غم او کار به جان
نکند زاری ما در دل او کار هنوز
دی در اثنای سخن گفت فلانی سگ ماست
هست در گوش من آن لذت گفتار هنوز
من از آن چشم خوش آن روز شدم توبه شکن
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی