گنجور

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۱ - ایضا در جام شاه گوید

 

ساقیا جام تو از آب حیاتش چه کم است

می حیات ابد و ساغر می جام جم است

اینچه جام است و می صاف که از پرتو اوست

عکس خورشید که در آینه صبحدم است

اینچه نقشست و رقم اینچه سوادست و بیاض

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - در مدح شیخ نجم الدین مسعود گوید

 

الله الله مگر اینواقعه خواب است و خیال

که مرا بخت رسانید به معراج وصال

یار خود آمد و احوال دلم دید که چیست

که پیامم نه صبا برد بسویشش نه شمال

گرنه خود خضر بسروقت اسیران آید

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۳ - در مرگ فرزند خود گوید

 

ای جگر گوشه که پاک آمدی و پاک شدی

چشم من بودی و از چشم بدان خاک شدی

بود پرواز بلندت هوس ایمرغ بهشت

عالم خاک بهشتی و بر افلاک شدی

دلت از تلخی ز هر غم ایام گرفت

[...]

اهلی شیرازی