گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳

 

دامن دل از تو در خون می‌کشمننگری ای دوست تا چون می‌کشم
از رگ جان هر شبی در هجر توسوی چشم خونفشان خون می‌کشم
گرچه چون کاهی شدم از دست هجربار غم از کوه افزون می‌کشم
دور از روی تو هر دم بی تو منمحنت و رنج دگرگون می‌کشم
آن همه خود هیچ بود و درگذشتدرد و غم این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴

 

از معانی مغز بیرون میکشم

معنوی داند که من چون میکشم

بسته دارم تا نظر در صورتی

معنی هر لحظه بیرون میکشم

لیلیی دارم که نتوان دیدنش

در غمش صد بار بیرون میکشم

کاسهای زهر هجر دوست را

عشق میداند که من چون میکشم

موسیم من عقل هرون من است

منت نصرت ز هرون میکشم

یکسر مو سر نه می‌پیچم ز عقل

این ریاضتها بقانون میکشم

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵

 

از دلم بس ناله بیرون میکشم

وز جگر بس کاسهٔ خون میکشم

بر درت می‌آورم صد گون نیاز

تا ز تو یک ناز بیرون میکشم

عشوهٔ را کاورد در گردشم

عشوها از چرخ گردون میکشم

خون دل ریزم بجای می بجام

خون بجای آب گلگون میکشم

مطربا چون دست بر قانون کشند

ناله من هم بقانون میکشم

چن تبسم میکنی خون میخورم

حسرتی زان لعل میگون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی