گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۵

 

بلبلی بی‌دل نوایی می‌زندبادپیمایی هوایی می‌زند
کس نمی‌بینم ز بیرون سرایو اندرونم مرحبایی می‌زند
آتشی دارم که می‌سوزد وجودچون بر او باد صبایی می‌زند
گر چه دریا را نمی‌بیند کنارغرقه حالی دست و پایی می‌زند
فتنه‌ای بر بام باشد تا یکیسر به دیوار سرایی می‌زند
آشنایان را جراحت مرهمستزان که شمشیر آشنایی می‌زند
حیف باشد دست او در خون منپادشاهی با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی