گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۸

 

جان ندارد هر که جانانیش نیستتنگ عیشست آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سر عشقصورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بدهضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هستنیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمانزان نمی‌بیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد راپادشا خوانند گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲

 

جان ندارد هر که جانانیش نیست
گرچه تن دارد ولی جانیش نیست
زاهد گوشه نشین در عشق او
هست از زاهد ولی آنیش نیست
کفر زلفش گر ندارد دیگری
کی بود مومن که ایمانیش نیست
بی سر و سامان شدم در عاشقی
ای خوش آن رندی که سامانیش نیست
ساغر می گر چه دارد جرعه ای
همچو خم ، ذوق فراوانیش نیست
هر دلی کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵

 

درد کز دل خاست درمانیش نیست
خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست
از لبت دورم چو مهجورم ز تو
جان ندارد هر که جانانیش نیست
بی رخت شد چون دهانت عیش من
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
پیشه رندان پارسا طفل رهست
لاجرم جز چشم گریانیش نیست
نیست مسکینی که بر بویت چو عود
دود پیدا سوز پنهانیش نیست
پیر ما بوسی از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی