گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

 

من ز وصلت چون به هجران می رومدر بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشدتا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من مانده‌ستکز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزدزانک جان این جاست و بی‌جان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشدمن پی دست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۹۴

 

هر کجا شهریست اقطاع من است
گه به ایران گه به شروان می روم
صد هزاران ترک دارم در ضمیر
هر کجا خواهم چو سلطان می روم


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی