گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

تا دل من راه جانان بازیافتگوهری در پردهٔ جان بازیافت
دل که ره می‌جست در وادی عشقخویش را گم کرد ره زان بازیافت
هر که از دشورای هستی برستآنچه مقصود است آسان بازیافت
یک شبی درتاخت دل مست و خرابراه آن زلف پریشان بازیافت
چون به تاریکی زلفش راه بردزنده گشت و آب حیوان بازیافت
آفتاب هر دو عالم آشکارزیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰

 

دل ز جان بگذشت و جانان بازیافت
ترک یک جان کرد و صد جان بازیافت
بست زُناری ز کفر زلف او
مو به مو اسرار ایمان بازیافت
خویش را در عشق او گم کرده بود
تا که از لطف خدا آن بازیافت
دُرد درد عشق او بسیار خورد
لاجرم در درد درمان بازیافت
گنج او در کنج دل می جست جان
گرچه مشکل بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی