گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۲

 

سرو سیمینا به صحرا می‌روینیک بدعهدی که بی ما می‌روی
کس بدین شوخی و رعنایی نرفتخود چنینی یا به عمدا می‌روی
روی پنهان دارد از مردم پریتو پری روی آشکارا می‌روی
گر تماشا می‌کنی در خود نگریا به خوشتر زین تماشا می‌روی
می‌نوازی بنده را یا می‌کشیمی‌نشینی یک نفس یا می‌روی
اندرونم با تو می‌آید ولیکخائفم گر دست غوغا می‌روی
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۷

 

مست و بی پروا بیغما میروی

لا اوحش الله خوب و زیبا میروی

غارت جانهاست مقصود دلت

تا بعزم صید دلها میروی

میروی و همرهت دلهای ما

تا نه نپنداری که بی پا میروی

میروی و صد هزاران دل ز پی

در خیالت آنکه تنها میروی

میروی و شهر ویران میشود

شهر صحرا میشود تا میروی

شهر صحرا گشت و صحرا شهر شد

تا ز منزل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۹

 

دل برا هر چ از برِ ما می روی
هم چو روحِ قدس تنها می روی
خضرِ وقتی ای لبت آبِ حیات
هم چو خوربر بامِ خضرا می روی
در پِی ات چون ذرّه سرگردان منم
تو چنین خورشید آسا می روی
تا که را خواهی نمودن ماهِ روی
ماه رویا راست گو تا می روی
می روی از چشمِ گوهر بارِ من
آفتابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری