گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۹

 

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کندهین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند
ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیتسنگ‌ها را لعل سازد میوه را رنگین کند
پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکرتا بر سیمین تو احوال ما زرین کند
عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کندزانک دریا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۲۲

 

ترک من چون زلف بگشاید جهان مشکین‌ کند
هرکه بویش بشنودگوید که آن مشک این‌ کند
ور نسیم خط و رخسارش رسد بر آسمان
سنبله پرسنبل و نثره پر از نسرین‌ کند
ورگذر یابد زمانی بر لبش باد صبا
هر نبات تلخ را باد صبا شیرین‌کند
چون ز جعد زلف بنماید نگارین روی خویش
خانه‌ها را چون نگارستان هندوچین کند
گه به خم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی