گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل راجان ابراهیم باید عشق اسماعیل را
گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدمنزد عیسا تحفه چون آری همی انجیل را
زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک راغمزه چون بر هم زند قیمت فزاید نیل را
چون وصال یار نبود گو دل و جانم مباشچون شه و فرزین نباشد خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲

 

خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل راوقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را
پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی رامحو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را
اندرین صفهای معنی در معنی را مجویزان که در سرنا نیابی نفخ اسرافیل را
کی کند برداشت دریا در بیابان خردناودان بام گلخن سیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی