گنجور

 
سیدای نسفی

مه من علم به عالم شده ای به دلربایی

همه دم چو سرمه دارم ز تو چشم آشنایی

به فسون غیر گردی ز من ای پسر جدایی

پس ازین بهر سر ره من و عرض بینوایی

بکنم دعای جانت به بهانه گدایی

تو که همچو شمع داری رخ انجمن فروزی

ز غم تو عمرها شد به دلم فتاده سوزی

بنشین دمی که ظاهر بکنم به تو رموزی

همه شب در این خیالم که رسم به وصل روزی

همه روز بر امیدی که شبی به خوابم آیی

به جهان ز خوبرویان غم بی عدد کشیدم

ز می جفای هر یک پی امتحان چشیدم

همه جا چو مهر گردون من خسته دل رسیدم

ز وفا به غیر نامی نشنیدم و ندیدم

ز بتان من آنچه دیدم همه عمر بی وفایی

به لبم ز بزم وصلش نرسیده است جامی

دل تلخ مشرب من نرسیده زو به کامی

نه ازو به من حدیثی نه به او مرا سلامی

نه در آن حریم دارم به مراد دل مقامی

نه در این دیار با او ره و رسم آشنایی

به زمانه سیدا را نبود هوای ساغر

سر خود به جیب برده به هوای وصل دلبر

به زبان خامه هر دم رسد این سخن مکرر

به کمند زلف خوبان نه چنان فتاد حیدر

که به عمر خویش یابد ز کمندشان رهایی